آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

69.و بالاخره شمال

ازهمين تريبون اعلام ميكنم غلط كردم! عمرا ديگه تو عيد نميام شمال!!! ديروز ساعت ١١:٣٠ بالاخره راه افتاديم ... اولش رفتيم سر جاده چالوس و ١ ساعت و نيم بلكم بيشتر معطل شديم ... تصميم بر اين شد كه بريم جاده رشت ... خلاصه كه ساعت ١٢ شب!!! رسيديم كلارآباد چون همه پيش خاله نرگس اينا بودن ... نيم ساعت سه ربع بعدشم رفتيم تنكابن باز! خلاصه كه اجدادمون رو زيارت كرديم. خاله زرى و خاندان هم اومدن اينجا ... هيچي ديگه فقط قصدم اين بود كه بگم رسيديم بالاخره! اينم نوشتم كه بعدا باز تو عيد هوس شمال نكنم!
4 فروردين 1392

68.و بالاخره میریم شمال!

میدونی چقدر وقته شمال نرفتم؟ دلم داره ضعف میره برای شمال رفتن ... من عاششششششششششق بوی شمالم ... بوی شرجی ... بوی شالیزار ... بوی برنج ... بوی دریا ... آخرین بار توی آبان ماه سال 90 رفتم شمال و شد یکی از بدترین شمالهام ... هوا سرد بود ... بارون و برف میومد ... تو جاده کلی تو برف گیر کردیم ... بعد اونجا بارون شدید در حدی که بیرون نمیشد بریم ... اول بسم الله هم لکه بینی داشتم و تا برگشتن مردم و زنده شدم:( همششششششش هم خوابیده بودم اونجا ... ایشالا این بار خاطره ی خوبی بشه برامون:)
3 فروردين 1392

67.دخترک و هفت سین بابایی

اینم دخترک سر به زیر من !!! سر هفت سین بابایی:) از بس وول میخوره عکس درست درمون نداره:دی بابایی سفره هفت سینش خیلی مفصله معمولا ... هفت سین و هفت شین و کلی چیزای اضافه تر مث نون پنیر سبزی و برنج و گندم شاهدونه و خلاصه همه چی ... ما هم دخترک رو گذاشتیم رو میز و عکس گرفتیم:)   ...
2 فروردين 1392

66.دخترم سال نوت مبارک باشه:*

  لحظه تحویل سال 1392 روز چهارشنبه 30 اسفند 91 / 20 مارچ 2013 ساعت 2:31 دقیقه بعد از ظهر  خداوندا ........ در سال جدید ؛ زیباترین سرنوشت را برای دخترم مقدر فرما ، بهترین ایام را برایش رقم بزن و اوا را در تمامی لحظات در یاب ، خداوندا ...... مبادا خسته ، بیمار ، افتاده و یا غمگین شود ، دلش را سرشار از شادی کن و آنچه را که به بهترین بندگانت عطا می فرمایی به او نیز عطا کن . خداوندا ...... نگاه پر مهرت را از او دریغ مکن ، همواره اورا در پناه خود ایمن بدار و راهنمایش باش .       ...
30 اسفند 1391

65.خداحافظ سال 91

امسال میتونم بگم بهترین سال تو این 30 سال و چند ماه زندگی من بود ... سالی که کم کم 4 سال منتظرش بودم:) حالا نه پیوسته ولی در کل همش تو فکرم بود دیگه! چند سال پیش یه طالع بینی خوندم که توش سالهای مهم زندگیم رو نوشته بود ... اولاش یادم نیست ... ولی یکیش 23 بود یکیش 29 ... 23 سالگی که مرتضی رو دیدم و ازدواج کردم ... همیشه تو ذهنم بود که 29 سالگی باردار میشم و شدم! برام جالب بود ... هیچ وقت به فال و طالع بینی اعتقاد ندارم و نداشتم ... پارسال شهریور بود که به خواست هانیه ی عمو رفتیم پیش یه خانومی که فال قهوه میگرفت ... در کل شاید 5 بار فال قهوه گرفتم شایدم کمتر - البته بگذریم از اینکه هربار آزاده رو میدیدم برام فال میگرفت و کلی اراجیف برام میبافت...
30 اسفند 1391

64.سفره هفت سین برای دست گرمی:)

الان 4-5 روزه سفره ی هفت سین رو انداختم ... ولی رو میز چیده بودم ... هوس کردم بچینمش گوشه ی اتاق ... خوب نشد ولی برای دستگرمی خوبه! تازه تکمیل هم نیست! ولی دلم خواست تو این گوشه ازش عکس بگیرم تا تو گوشه های دیگه :))  این سفره مثلا! بقچه های بسیار قدیمی مال مامانبزرگ مامانیه که من پارسال ازش دزدیدم:) اگه بهار ببینه فوری برمیگرده میگه اینا به پسر بزرگ میرسه :)) ولی نمیدونه دخترشون زودتر دست به کار میشه:) اون قدیم ندیما یه بار میخواستم کف دست و کف پات رو بزنم تو رنگ انگشتی و قاب بگیرم خلاصه هرچی گشتم کاغذ سفید پیدا نکردم!!! خلاصه این شد که فعلا جای دستت رو کاغذ خط دار گذاشته شده تا مامانت یادش بمونه و بره کاغذ آ4 بخره! امروز ...
30 اسفند 1391

63.دست دست!

دیروز با مامانی و بابایی رفتیم دماوند ... تو راه کلی اذیت کردی مامانم:* معمولا وقتی خوابت میاد قاطی میکنی دخترک و وقتی نزدیک رسیدنیم خوابت میبره! که در هر حال بیچاره ام چون تا تکونت بدم بیدار میشی ... دیروز هوا خیلی خوب بود ولی بیرون خونه خیلیییییییییییی گرمتر از توی خونه بود ... تا بخاری وشومینه روشن کنن ژاکت و این حرفا تنت کردم که سردت نشه! بعد بابا مرتضی زنگ زد به دایی افشین و دایی و آنیتا هم اومدن ... سیما نیومده بود و بقول آنیتا داشت جمب و جور میکرد:)) مامانی هی راه میرفت برات دست میزد و تشویقت میکرد به دس دسی ... خلاصه امروز صبح که از خواب بیدار شدی با موزیکی که تلویزیون گذاشته بود حسابی دس دسی کردی و کلی حرکات موزون! هم انجام دادی:دی ...
27 اسفند 1391

62.چهارشنبه سوری

امسال اشکان میخواست مهمونی بگیره و ما چون مرتضی کار داشت نمیتونستیم بریم ... مرتضی هی میگفت تو برو ولی دلم نمیومد ... آما صبح سه شنبه دلم خواست برم ... زنگ زدم به مرتضی که گفت نرو عصری میام با هم بریم ... خلاصه عصری راه افتادیم و اومدیم سمت تهران . رفتیم خونه و آماده شدیم و با آژانس رفتیم خونه ی مامانی اینا چون اونجا جای پارک سخت پیدا میشه ... خلاصه اول بسم الله آمیتیس خانوم با راننده غریبی کرد و د گریه بکن! بعد تا رسیدیم خونه ی مامانی اینا و در رو باز کردیم با یک عالمه جیغ و اشک ازمون - شایدم ازشون :دی - پذیرایی کرد! تا آخر شب هم وضع به همنین منوال بود! شب هم همونجا موندیم و صبح کله ی سحر سمیه خانم پسرخاله م اومد بیدارمون کرد! میخواستم خودم...
24 اسفند 1391

61.امروز ما!

دیروز و امروز بخاطر برف و یخ زدگی بابا مرتضی تعطیل بود ... امروز دلم هوس کرد! بره برای سفره هفت سین ظرف بخره ... بعد بابا که بیدار شد جمع و جور کردیم که بریم لالجین ... کریرت رو آوردیم که با ماشین بابا که میریم بیرون توش بشینی ... آخه قبلا تو بغلم مینشستی و خوب خطرناکه بعدشم هی نمیشه صندلی ماشین رو از این ماشین درآورد گذاشت اونور که! خلاصه رفتیم و یه سری ظرف خوشگل خریدیم ... برگشتنه مامان تنبلیش اومد کمربند ماشین رو به کریر وصل کنه ... آمیتیس هم خواب بود ... بابا یه ترمز بدفرم! زد و برگشتم آمیتیس رو ببینم که هم ناراحت شدم و هم از زور خنده نمیتونستم ناراحتیمو نشون بدم:دی آمیتیس تو همون خواب که بود دستاشو مشت کرده بود و با کریر بصورت عمودی رفت...
18 اسفند 1391